الملا فتح الله الكاشاني
352
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
در چاهى افكندند و ابر سياهى بر ايشان سايه افكند و از آن صاعقه بيرون آمده همه را بسوخت يا اهل بئر معطله بودند چنان كه قصهء ايشان گذشت يا اصحاب حنظلة بن صفواناند و چون تكذيب نبى خود كردند حقتعالى ايشان را مبتلا نمود بمرغى دراز گردن كه اجنحهء او بهمهء الوان ملون بود بجهة طول عنق او را عنقا گفتندى و بر كوهى كه آن را دمخ يا فيج گفتندى مقام داشت بيامدى و كودكان و مواشى خورد ايشان را در ربودى و فرو بردى و بدين جهت او را مغرب لقب كرده بودند يعنى فرو برنده و ناپديد كننده روزى دخترى كه نزديك ببلوغ بود از ميان ايشان بربود و ايشان شكايت آن مرغ پيش پيغمبر خود آوردند و شرط كردند كه اگر شر او مكفى گردد ايمان آرند پيغمبر دست بدعا برداشت و گفت اللهم خذها و اقطع نسلها بار خدايا او را بگير و نسلش را قطع كن دعاى پيغمبر بعز اجابت رسيده آن مرغ غايب شد و ديگر از او خبر و اثر نيامد و جز نام او چيزى نماند و در چيزهاى ناياب به دو مثل ميزنند كما قيل منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا و ز هر دو نام ماند چه عنقا و كيمياء القصه اين قوم بعد از غيبت عنقا در تمرد و عناد افزودند و حنظله را شهيد كردند و حقتعالى آتش را بر ايشان نازل ساخت و همه را بسوخت و امام على بن الحسين ( ع ) از پدر بزرگوار خود نقل كرده كه مردى از بزرگان بنى تميم نزد امير المؤمنين ( ع ) آمد و از او پرسيد كه اصحاب رس چه كسانند و در كدام عصر بودند و پيغمبر ايشان كه بود و جاى ايشان در كجا بود بچه چيز هلاك گشتند و من در كتاب خدا ذكر ايشان مييابم و قصهء ايشان مذكور نيست آن حضرت فرمود كه از من چيزى پرسيدى كه از من هيچكس نپرسيده بود و كسى از آن خبر ندهد پس آن را از من فراگير يا اخا تميم بدانكه ايشان گروهى بودند كه درخت صنوبر پرستيدندى و آن درخت را شاه درخت خواندندى و آن را يافث بن نوح گشته بود بر كنار چشمهء كه او را دوشاب گفتندى و حقتعالى آن چشمه را براى نوح ( ع ) گشاده بود پس از طوفان و ايشان را اصحاب رس براى آن خواندندى كه پيغمبر خود را در زمين كردند و ايشان قبل از سليمان بن داود بودند و دوازده درخت بر حوالى آن جاى داشتند و آن موضع از بلاد مشرق بود و در آن زمان جوى نبود از آب كه از آن شيرينتر باشد و هيچ شهر از آن آبادانتر نبود و اهل آن نسبت ببلاد ديگر بيشتر بودند و آنجا قريه هاى متعدد بودند و بزرگترين آن قرى قريهء بود كه آن را اسفند باد گفتندى و مسكن ملك ايشان آنجا بود و آن پادشاه تركون بن عابور بن ناوش بن شادان بن نمرود بن كنعان بود و اين چشمه و شجرهء صنوبر در اين ديه بود و هر يك از ايشان از اين درخت شاخ ها گرفته بودند و در منزل خود نشانده و درختان بسيار از آن صنوبر پيدا شده و ايشان آب آن چشمه را بر خود حرام كرده بودند و از آن آب نخوردندى و چهار پايان را از آن آب ندادندى و اگر كسى از آن آب برگرفتى او را بكشتندى و گفتندى كه اين حيات خدايان ما است روا نباشد كه از آن كم كنيد و در هر